سخن آوای غیبت ادریس

اقوام گذشته برای پایان یافتن غیبت پیامبرشان چه می کردند؟!

قرآن کریم هفت بار کلمه «عبرت» و اعتبار را به کار برده و اهل بصیرت را بر آن ترغیب کرده است:

فَاعْتَبِروُا یَا اُولِی الاَبْصَارِ. (سوره حشر، آیه2)
پس عبرت بگیرید ای صاحبان چشم.
قرآن در جای دیگر هدف از بیان داستانها و وقایع تاریخی را عبرت پذیری می داند:
لَقَدْ کَان فِی قِصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاِوُلِی الالْبَاب. (سوره یوسف، آیه 111)
درسرگذشت آنان درس عبرتی برای صاحبان اندیشه بود.
امیر المومنین علی علیه السلام که خود قرآن ناطق است با اشاره به برنامه عبرت آموزی قرآن، چنین می فرماید:
تَدَبَّرُوا آیَاتِ الْقُرْآنِ وَ اعْتَبِرُوا بِهِ فَإِنَّهُ اَبْلَغُ الْعِبَرِ.

در آیه های قرآن بیندیشید و به (وسیله) آن پندگیرید، زیراکه آیات قرآن رساترین عبرتهاست

 

در آیات و روایات فروانی اشاره به مطالعه و بررسی سرگذشت اقوام پیشین و لزوم عبرت آموزی از آنها شده است.یکی از این رویداد ها، مساله غیبت در ادیان مختلف است.
یکی از این ادیان و اقوام گذشته که دچار امتحان غیبت شده اند، قوم ادریس نبی است، که عذاب الهی وغیبت منجی و پیامبرشان را به سبب گمراهی و یاری نکردن ولی خدا تجربه کرده اند.
در سخن آوای " غیبت ادریس " بیشتر به سرگذشت آنان می پردازیم

روایت داستانی پیرامون سخن آوای غیبت ادریس

  گفته بود باغ سرسبزت را به من بده، نداده بود

پادشاه فرمان قتلش را داد و باغش را تصاحب کرد.

همسر پادشاه 40 نفر را مامور قتل او کرد
پیروان اندکش سفارش کردند که از شهر فرار کند
نفرینشان کرد و از شهر بیرون آمد.
این آغاز سالهای غیبت ادریس بود...
پناه اورده بود به غاری در دل کوه، هر روز فرشته ای برایش افطار می آورد
در شهر ولی خبرهای دیگری بود.... به نفرین ادریس باران نمی بارید، پادشاه و زنش به هلاکت رسیدند...
جبار دیگری جای آندو را گرفت ...
سالهای خشک سالی ، سالهای قحطی باران ادامه داشت
همه فهمیده بودند که سالهای خشک سالی، از کجا آب می خورد.
از تنها گذاشتن ادریس پشیمان شدند.
دسته جمعی کارشان شد، ناله و استغاثه و دعا، مضطر شدند و زیر پا خاکستر ریختند، روی سر خاک زمین
اشک می ریختند و ضجه می زدند و دعا می کردند.
خدا هم به اضطرارشان رحم کرد ، ورق برگشت و تقدیر پایان غیبت ادریس رقم خورد.
اول از همه روزی ادریس در دل غار قطع شد، فهمید که رای روزی تازه باید به شهر برگردد.
در شهر از زنی یک قرص نان خواست، زن گفت که نفرین ادریس کم روزی شان کرده.
یک قرص نان برای خودش داردو یک قرص نان برای فرزندش.
ادریس از زن خواست برای زنده ماندن نصف سهم فرزندش را به او بدهد
فرزند زن از غصه همان نصف نان از دست رفته دغ کرد.
وقتی ادریس به اذن خدا فرزند زن را زنده کرد، زن از خانه بیرون دوید
بیرون دوید تا فریاد بزند، مژده بدهید، مژده بدهید که فرج نزدیک است
مردم، دور تا دور ادریس را گرفته بودند التماس می کردند، ضجه می زدند که دعا کند برای باراش باران
ادریس، برای هدایتشان گفت باید همه حتی پادشاه با پای برهنه پیش من بیاید تا نیاید دعا نمی کنم.
خبر به پادشاه رسید
40نفر را فرستاد برا دستگیری ادریس، نفرین ادریس هر 40 نفر را هلاک کرد
این بار 500 نفر را فرستاد ، ادری هشدار داد که باز هم نفرین خواهد کرد
مردم نزد پادشاه رفته مجبورش کردند تا تسلیم دستور ادری باشند
حال همه حتی پادشاه ، با پای برهنه آمده بودند، آمده بودند برای خضوع و خشوع و ناله سردادن در پیشگاه خدا.
ادریس پیشاپیش جمعیت دست به دعا برداشت ،
بعد 20 سال هوای شهر ابری شد آسمان شروع کرد به باریدن
دعا و ناله و اضطرار مردم هم به غیبت ادریس پایان داد هم به غیبت ابرهای رحمت و باران

دانلود سخن آوا



 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید