داستان - معرفت 2

روایت هایی داستانی پیرامون سخن آوای معرفت (2)

 

   می خواست از فضیلت امام بشنود، آمد به محضر امیر کلام، امیرمومنان شنید:

امام کلمه خدا و حجت اوست ... شرق تا غرب عالم را می بیند و هیچ چیز از ملک و ملکوت بر او پوشیده نیست...

خورشیدی است فروزنده که نه دست ها به آن می رسد و نه چشم ها تاب دیدن عظمتش را دارند...دریایی است که پایان ندارد و شرافتی است توصیف ناشدنی...

ظاهرش امری است دست نیافتنی و باطنش رازی است فراتر از فهم...

امام یگانه روزگار است که نه همانندی دارد و نه جایگزینی. کیست که بتواند ما را بشاسد و مقام ما را درک کند .از گفته های من (در این وادی) عقل ها حیرانند و فهم ها سرگردان. 

در میدان توصیف شان ، بزرگان کوچک اند و عالمان قاصر 

شاعران سکوت پیشه می کنند ، خطیبان گنگ می شوند و سخن وران عاجز و زمین و آسمان کوچکی می کنند

مقام آل محمد فراتر است از این که به توصیف آید و احدی با انها قیاس شود

آنها ستارگانی علوی هستند که از خورشید عصمت فاطمه نور می گیرند و در آسمان عظمت محمدی می تابند ....

اسراری الهی اند که در کالبد بشری به امانت سپرده شده اند

بحارالانوار، ج 2، ص 169

 

   نامه را گذاشت روبروی امام هادی و گفت:

می آمدم پیش شما ، یکی از دشمنانتان این نامه را داد ، گفت اگر می توانی پاسخش را بده 

امام لبخند زد و فرمود : 

پاسخ دادی ؟ گفته : نه ! 

فرمود بخوان تا بگویم .

امام فرمود: بخوان تا بگویم:

خواند: تاویل این آیه چیست؟ اگر آن چه درخت است بر روی زمين قلم شود و درياها به مدد آیند و مرکب شوند ، کلمات خدا پايان نپذيرد.

امام هادی علیه السلام فرمود: پاسخ را این گونه بنویس ... 

نامه ات به مارسید، از این سوال ها جز آزار و آزمایش هدفی نداشتی، پس خوب توجه کن و بدان دل بده که حجت بر تو تمام است :

مراد از کلمات خدا ما هستیم که نه علممان پایانی دارد و نه فضائل بی انتهای ما درک می شود ..

تحف العقول, ص 476