داستان - پیام مولا

   این، اولین بار نیست که بشر زندان غیبت ولی خدا را تجربه می کند.

بشر، بارها و بارها ، گرفتار این زندان غم آلود شده،

زندانی که قفل بسته آن را یک کلید،

و تنها یک کلید، می گشاید،

کلیدی به نام استغاثه جمعی،

کلیدی به نام دعای همگانی برای تعجیل فرج

   در طول هزاره ی غیبت خیلی ها به حضورش شرف یاب شده اند،

بعضی ها در خواب ، بعضی در بیداری 

ولی همه، از حضرتش یک کلید واژه راه گشا را شنیده اند

دعـــا، بـــرای فـــــرج

   سفارش کرده به اندازه یک زندانی، یا لا اقل یک مریض، برای فرجش دعا کنیم

گاهی گلایه کرده که شیعیان به قدر یک آب خوردن ، او را نمی خواهند

اگر می خواستند، برای فرج دعا می کردند

برای بعضی پیغام فرستاده که نمی بینی شیعیان ما را، بعد از نماز سراغ کارهای خودشان رفتند،

هیچ کدامشان هم برای فرج دعا نکردند.

   بارها بارها سفارش کرده، زیر قبه حسینی آنجا که همه دعاها مستجاب است، یاد او باشیم

برای فرجش دعا کنیم

فرموده کار دست من نیست،

دست خداست،

دعا کنید تا خدا فرجم را برساند