سخن آوای مکیال المکارم

 

روایتی داستانی پیرامون سخن آوای مکیال المکارم

   غصه دار بود و دلواپس. غصه دار حیرت مردم در موضوع غیبت..

عده ای اسیر شک و تردید، عده ای در مسیر فساد عقیده. 

خواب دید کنار خانه ی خداست. داشت طواف می کرد.

دور هفتم، ایستاد کنار آن سنگ سیاه بهشتی. دست می کشید و راز و نیاز می کرد.

همان وقت کعبه ی آمالش را دید.

جلو آمد. سلام کرد و جواب شنید.

امام عصر علیه السلام از ضمیر غصه دارش خبر داشت. فرمود:

«چرا کتابی با موضوع غیبت نمی نویسی؟ کتابی که تو را از این غصه نجات دهد»

گفت: «نوشته ام یَابنَ رسول الله »

فرمود: «آن ها، به روشی که می خواهم نیستند.

امر می کنم کتابی با موضوع غیبت بنویسی. کتابی که غیبت انبیای الهی را بازگو کند»

از خواب که بیدار شد، گریه امانش نمی داد.

صبح همان شب، تألیف کتاب تازه اش را شروع کرد.

شیخ صدوق نامش را گذاشته بود: کَمالُ الدّین وَ تَمامُ النِّعمَه.

مقدمه کتاب کمال الدین

 


   تصمیـــــــمش را گرفـــــته بـــــود.

می خواست کتـــاب متفاوتی بنویــــسد.

کتابی با موضوع دعــا بــرای فـــــــــرج

گرفتاری و مشغله، ولی اجازه نمی داد. 

خواب دید، خواب امــــام زمــــانش را.

 فرمــــود:

کتاب را بنـویس. به عربی هم بنویس. اسمش را هم بگذار:

« مکيال المکارم في فوائد الدعاء للقائم »

مقدمه کتاب مکیال المکارم