n1

صاحب لِوا، گریستن (1)


برای کشتی شکستگان طوفان غیبت اشک است که امید ساحل ظهور را زنده نگه می دارد







دانلود سخن آوا



 

روایت هایی داستانی پیرامون سخن آوای گریستن (1)

   مثل واژگونی کشتی ها در امواج دریا، شما هم در امواج حوادث واژگون می شوید.

در آن حال، امیدی به نجات نیست.

مگر کسی که خدا از او پیمان محکم گرفته، همو که ایمان در دلش ثابت شده، همو که خدا به روحی از جانب خود تأییدش کرده باشد...

سپس امام صادق علیه السلام قسم خورد و فرمود:

غیبت امامتان سال ها طول خواهد کشید. امتحانی سخت پیش روی شماست. در آن زمان چشم های اهل ایمان برایش اشک خواهد ریخت.

پرسیدم: پس چه باید کرد؟

خورشید تابیده بود به ایوان خانه اش.

امام صادق علیه السلام رو به خورشید کرد و فرمود:

آفتاب را می بینی؟ حقیقت امر ما از آفتاب هم روشن تر است.

مکیال المکارم، ج2، ص 235؛ کافی، ج 1،ص 336


   بیست بار با شترش رفته بود حج، بدون اينكه حتي يك شلاق به او بزند.

بعد از شهادت، شتر بدون اينكه قبر او را ديده باشد، آمد همانجا.

زانوهایش را خم کرد، افتاد روی خاک، با همان زبانِ بسته، صیحه می کشید.

خودش را می مالید به خاک ها، سرش را به زمین می زد.

اشک چشم هایش خاک را تر کرده بود.

خبرش وقتي به امام باقر علیه السلام رسيد، آمد و از او خواست آرام باشد.

شتر از كنار قبر بلند شد و چند قدم برداشت. ولي انگار دلش آرام نگرفت.

برگشت و دوباره همان ضجه ها را شروع كرد.

امام يك بار ديگر آمد و آرامش كرد.

بار سوم كه بي قراري اش را ديد،

فرمود: رهايش كنيد.

سه روز آن جا ماند. با همان حال از دنیا رفت.

همان جا، کنار قبر زين العابدين علیه السلام.

بحارالانوار، ج 46، ص 148


   صداي ناله و گريه اش، همه ي جمعيت را به گريه و ناله انداخته بود.

تا همين جمعه ي قبل پيامبر براي خطبه خواندن به او تكيه مي داد. حالا ولي براي رسول خدا منبري ساخته بودند كه رويش بنشيند.

ستون چوبي، طاقت دوري رسول مهرباني را نداشت.

پيامبر از منبر تازه، پايين آمد، سراغ تكيه گاه قديمي اش رفت و او را در آغوش گرفت.

ستون حنانه آرام شد.

پيامبر به منبر تازه برگشت و رو به مردم، فرمود:

حتي این چوب خشک هم به رسول خدا اظهار علاقه و اشتیاق می کند.

اين چوب خشك هم از دوری پيامبرش غصه دار مي شود؛ ولي انگار براي بعضي از شما، دوري و نزديكي از من فرقي نمي كند!

من، اگر اين ستون را در آغوش نمي گرفتم، اگر به اين چوب خشكيده ي نخل، دست نمي كشيدم، تا قيام قيامت ناله مي كرد.

بحارالانوار، ج 17، ص 327

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید